کیست در انتهایِ خاطره ها ، که مرا سویِ خویش میخواند
غیر من هیچکس نمیبیند غیرِ من هیچکس نمیداند
رهنوردِ سکوتِ شبهایم ، میهمان شبم نمیگردد
آنک آواره کرد خوابِ مرا ، پیش شبهایِ من نمی ماند
یادِ ایام تازه میگردد ، گرچه تقویمِ من ورق خورده
در شبِ ماهتابِ غرقِ سکوت ، زورقِ یاد را که میراند
درسرم شورِ تازهای برپاست ، آسمان دلم چراغانیست
کو نویدی که بَر کشد آواز ، کو امیدِ که گل بر افشاند
یادی از ماورایِ رویاها ، یادی از ماورایِ افسانه
آتش شعله هایِ سرکش آن ، سر زده تا مرا بسوزاند
دستِ دل مانده رویِ کوبهً در ، پایِ دل در گلِ فراقیها
بازهم خاطراتِ خاکستر ، آمده تا مرا بگریاند
شمعِ شعرم چراغِ شبها شد ، غزلِ خویش را زدم بر راه
شاید از دور زنگِ قافلهای ، با دیگر مرا فراخواند
یاکه خورشیدِ صبحِ خوابآلود ، از دل ابرها برون آید
مثِل روزان روشنی که گذشت ، زندگی را بهمن بتاباند
لیک تردید سایه افکندهست ، رویِ احساسِ روشنِ فردا
قاصدِ روزهایِ ابری باز ، میرسد تا دلی بلرزاند
بهروز سنجابی
۱۳۸۹/۶/۱۸
Monday, September 14, 2020
سرنشین سکوت
Sunday, December 22, 2019
هامون
هَر زمان غمگین شدی از چشمِ پُر خون یاد کُن
گریه پنهانی اگر از اشکِ جیحون یاد کُن
گر که بوسیدی لبی را بعدِ من دیوانهوار
از من و از بیقراریهایِ مجنون یاد کُن
وصفِ دلداری اگر کردی که شعریتازه داشت
یادِ من کُن از هماوائیِ موزون یاد کُن
تشنهکامیهایِ تلخِ روزهایِ داغ را
با بلمهایِ تداعی رویِ کارون یاد کُن
بوسهً مارِ جُدائی رویِ دوشت ار نشست
از لوایِ کاوه از مُلکِ فریدون یاد کُن
هَر کجا بُنیانِ عشقی را هوس تاراج کرد
از غمِ خُشکیدنِ نیزارِ هامون یاد کُن
فصلِ پائیز است فصلِ زرد فامیهایِ برگ
از بهار از سبزه از روزانِ گلگون یاد کُن
یاد بادا فصلِ رنگین فامِ ایامِ شباب
از بهارِ عاشقی از باغِ زیتون یاد کُن
بهروز سنجابی
۱۳۹۸/۹/۲۰
گریه پنهانی اگر از اشکِ جیحون یاد کُن
گر که بوسیدی لبی را بعدِ من دیوانهوار
از من و از بیقراریهایِ مجنون یاد کُن
وصفِ دلداری اگر کردی که شعریتازه داشت
یادِ من کُن از هماوائیِ موزون یاد کُن
تشنهکامیهایِ تلخِ روزهایِ داغ را
با بلمهایِ تداعی رویِ کارون یاد کُن
بوسهً مارِ جُدائی رویِ دوشت ار نشست
از لوایِ کاوه از مُلکِ فریدون یاد کُن
هَر کجا بُنیانِ عشقی را هوس تاراج کرد
از غمِ خُشکیدنِ نیزارِ هامون یاد کُن
فصلِ پائیز است فصلِ زرد فامیهایِ برگ
از بهار از سبزه از روزانِ گلگون یاد کُن
یاد بادا فصلِ رنگین فامِ ایامِ شباب
از بهارِ عاشقی از باغِ زیتون یاد کُن
بهروز سنجابی
۱۳۹۸/۹/۲۰
Thursday, December 19, 2019
خوابگرد
عشقِ افلاطونی
اگرچه پیرم و پایِ جوانیم لنگ است
هوا هوایِ جوانی ، دلِ جوان شَنگ است
به خوابم آمدی ، آیا که راه گُم کردی
خوش آمدی که دلِ خاطراتِ من تنگ است
کشیده پَر به فراسویِ گلشنِ اَسرا
هنوز عاشقی ، آنسو سفید و رُزرنگ است
هنوز سازِ زمان نامُراد میکوبد
هنوز بَحثِ مَکان و مَقام و فَرهنگ است
چگونهای هَوسِ عشقهایِ افلاطون
همان هَوس که در آن حَرفِ رابطه ننگ است
به بالِ روح بهرویایِ من سَفر کردی
وگرنه فاصلههامان هزار فرسنگ است
چه عاشقانه شکُفتی ، چه با وفا رفتی
طنینِ خاطره بر دارِ یاد آونگ است
تو از صِداقتِ صُبح از سپیده میآئیی
صِدایِ بالِ سحرگاهیت خوشآهنگ است
سپیدهً سحر و صُبحِ آ زومندی
هنوز بینِ فَلق با ظُلام شب جنگ است
بهروز سنجابی
۱۳۹۸/۹/۷
شبچله
در شبِ چله اگر شبچره کامِل باشد
دعوت از جمعِ عزیزان هم حاصل باشد
قصه گوئی که شناسد هُنر یلدا را
آنچه آرد به زبان خاسته از دل باشد
دورِهم جمع شدن در شبِچله همه سال
رسم و آئین و رعایات مَراحِل باشد
رویِ خوش باعثِ خوشحالیِ مهمان گردد
خواه دیوار تو از سنگ و یا گِل باشد
مَحفلِ گرم بلایِ شبِ یخبندان است
مَجمع و سلسله تفسیرِ سلاسِل باشد
بَرف آرام ببارد بهدر و بام و حیاط
و نگاه از پسِ هر پنجره مُشکل باشد
کینهها را بِبَرد از گذر و کوچه و شهر
قهر و اَخم و دودلی صُحبتِ باطل باشد
ردِ پائی که خَش انداخته بَر کوچه و بَرف
باید آئینهً هَر عابرِ عاقل باشد
چائیِ داغِ شبِ چله مُعطر بشود
شَهدَش از نُقل و شمیمِ خوشش از هِل باشد
شیرشیره بهشبِ چله بلاگردان است
تُرش و شیرین بهم آمیخته مُسهِل باشد
فالگوشی سَرِکوچه به کمین بنشیند
که خرافاتی و بیمَنطق و جاهِل باشد
ضربه بَر در زند و صورتِ خود را پوشد
سعیِ او این که چو اشباه و ارازِل باشد
ایبساجنگ و جُدائی که بهراه افتادهست
صاجب خانه اگر مومن و بددل باشد
در شب چله مُرادی برسد بر مَقصود
که بدین نیت و این فال بهمنزل باشد
شبِ یلدا چه بلند است و چه طولانی لیک
دی رسد از رَه و وارونگی حاصل باشد
با گرانی چهکنند در شبِ چله فقرا
زین مُصیبت که بر این قافله نازل باشد
آرزوهایِ شبِ چلهً ایامِ قدیم
حالِ موجیست که در حَسرتِ ساحِل باشد
بهروز سنجابی
۱۳۳۸
Saturday, June 14, 2014
واگویه
.
دارم احساس می کنم یه جورایی آخر کاره
گوشا سنگین شدن و مردمکا زردی می باره
دارم احساس می کنم چربی خونم زده بالا
دوران داره سرم پوست چروک خورده می خاره
دارم احساس می کنم چیزی به یادم نمی مونه
مشکل واگویه ، تکرا و شرع کرده دوباره
دارم احساس می کنم لذت دنیا خور و خوابه
فکر نو ایده نو شوق گذشته لت و پاره
دارم احسای می کنم احساس پوچی چه عمیقه
روزای خاطره و پیش چش پیری میاره
دارم احساس می کنم حس فراموشی و نسیان
چه خوبه وقتی غم و دست گذشته می سپاره
دارم احساس می کنم یه چیزیه کهنه نمیشه
مثل شوقه مثل شورِ رنگ گلهای بهاره
اگر عاشق بمونی احساس سر سبزی باهاته
آرزو قد می کشه توی دلت شادی می کاره
دارم احساس میکنم یه کسی حرفامو ورق زد
توی دنیا ی هنر شعر و غزل پیری نداره
آسمان آبی شعر
.
Wednesday, December 4, 2013
یاران نیمه وقت.
چندی است نام ِ بنده را عنوان نمی کنید
در بزم ِ و شادمانه ها مهمان نمی کنید
وقتی که دشت ِ شالیتان سبز می شود
یادی از این کویر ِ بی باران نمی کنید
گیرم که میر زاده و پِرُمایه نیستم
از راه ِ یاوری چرا احسان نمی کنید
احسان ِ نیمه کاره و یاران ِ نیمه وقت
این زشتی زمانه را درمان نمی کنید
می جوشد از درونتان سیال ِ عاطفه
از این ندا اطاعت فرمان نمی کنید
وقتی شکسته می شود ایام ِ سُست بُن
سعی برای داربست ِ آن نمی کنید
ما نیز زیر ِ سایه خود قد کشیده ایم
این حّد ِ بی رقیب را کتمان نمی کنید
زرق زمانه فانی و ایام بی وفاست
شاید تصور ِ چنین امکان نمی کنید
آه وفغان به موسم ِ پژمردنم چه سود
وقتی طراوت مرا خندان نمی کنید
آسمان ِ
آبی ِ شعر
12/9/82
Monday, October 28, 2013
غزل
.
دلا در
عشق تو صد دفترستم
که صد
دفتر ز کونین ازبرستم
منم آن
بلبل گل ناشکفته
که آذر
در ته خاکسترستم
دلم
سوجه ز غصه وربریجه
جفای
دوست را خواهان ترستم
مو آن
عودم میان آتشستان
که این
نه آسمانها مجمرستم
شد از
نیل غم و ماتم دلم خون
بچهره
خوشتر از نیلوفرستم
درین
آلاله در کویش چو گلخن
بداغ
دل چو سوزان اخگرستم
نه زوَرستم
که با دشمن ستیزم
نه بهر دوستان سیم و زرستم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
