Sunday, December 22, 2019

هامون


هَر زمان غمگین شدی از چشمِ پُر خون یاد کُن
گریه پنهانی اگر از اشکِ جیحون یاد کُن

گر که بوسیدی لبی را بعدِ من دیوانه‌وار
از من و از بیقراری‌هایِ مجنون یاد کُن

وصفِ دلداری اگر کردی که شعری‌تازه داشت
یادِ من کُن از هماوائیِ موزون یاد کُن

تشنه‌کامی‌هایِ تلخِ روزهایِ داغ را
با بلم‌هایِ تداعی رویِ کارون یاد کُن

بوسهً مارِ جُدائی رویِ دوشت ار نشست
از لوایِ کاوه از مُلکِ فریدون یاد کُن

هَر کجا بُنیانِ عشقی را هوس تاراج کرد
از غمِ خُشکیدنِ نیزارِ هامون یاد کُن

فصلِ پائیز است فصلِ زرد فامی‌هایِ برگ
از بهار از سبزه از روزانِ گلگون یاد کُن

یاد بادا فصلِ رنگین فامِ ایامِ شباب
از بهارِ عاشقی از باغِ زیتون یاد کُن

بهروز سنجابی
۱۳۹۸/۹/۲۰

Thursday, December 19, 2019

خوابگرد


عشقِ افلاطونی
اگر‌چه پیرم و پایِ جوانیم لنگ است 
هوا هوایِ جوانی ، دلِ جوان شَنگ است 

به خوابم آمدی ، آیا که راه گُم کردی 
خوش آمدی که دلِ خاطراتِ من تنگ است 

کشیده پَر به فراسویِ گلشنِ اَسرا 
هنوز عاشقی ، آنسو سفید و رُز‌رنگ است 

هنوز سازِ زمان نا‌مُراد می‌کوبد 
هنوز بَحثِ مَکان و مَقام و فَرهنگ است 

چگونه‌ای هَوسِ عشق‌هایِ افلاطون 
همان هَوس که در آن حَرفِ رابطه ننگ است 

به بالِ روح به‌رویایِ من سَفر کردی 
وگر‌نه فاصله‌هامان هزار فرسنگ است 

چه عاشقانه شکُفتی ، چه با وفا رفتی 
طنینِ خاطره بر دارِ یاد آونگ است 

تو از صِداقتِ صُبح از سپیده می‌آئیی
صِدایِ بالِ سحرگاهیت خوش‌آهنگ است 

سپیدهً سحر و صُبحِ آ زومندی 
هنوز بینِ فَلق با ظُلام شب جنگ است 

بهروز سنجابی
۱۳۹۸/۹/۷

شب‌چله


در شبِ چله اگر شب‌چره کامِل باشد
دعوت از جمعِ عزیزان هم حاصل باشد

قصه گوئی که شناسد هُنر یلدا را 
آنچه آرد به زبان خاسته از دل باشد 

دورِ‌هم جمع شدن در شبِ‌چله همه سال 
رسم و آئین و رعایات مَراحِل باشد

رویِ خوش باعثِ خوشحالیِ مهمان گردد 
خواه دیوار تو از سنگ و یا گِل باشد 

مَحفلِ گرم بلایِ شبِ یخبندان است 
مَجمع و سلسله تفسیرِ سلاسِل باشد 

بَرف آرام ببارد به‌در و بام و حیاط 
و نگاه از پسِ هر پنجره مُشکل باشد 

کینه‌ها را بِبَرد از گذر و کوچه و شهر 
قهر و اَخم و دودلی صُحبتِ باطل باشد 

ردِ پائی که خَش انداخته بَر کوچه و بَرف 
باید آئینهً هَر عابرِ عاقل باشد 

چائیِ داغِ شبِ چله مُعطر بشود 
شَهدَش از نُقل و شمیمِ خوشش از هِل باشد 

شیرشیره به‌شبِ چله بلاگردان است 
تُرش و شیرین بهم آمیخته مُسهِل باشد 

فالگوشی سَرِکوچه به کمین بنشیند 
که خرافاتی و بی‌مَنطق و جاهِل باشد 

ضربه بَر در زند و صورتِ خود را پوشد 
سعیِ او این که چو اشباه و ارازِل باشد 

ای‌بساجنگ و جُدائی که به‌راه افتاده‌ست 
صاجب خانه اگر مومن و بد‌دل باشد 

در شب چله مُرادی برسد بر مَقصود 
که بدین نیت و این فال به‌منزل باشد 

شبِ یلدا چه بلند است و چه طولانی لیک 
دی رسد از رَه و وارونگی حاصل باشد

با گرانی چه‌کنند در شبِ چله فقرا 
زین مُصیبت که بر این قافله نازل باشد 

آرزوهایِ شبِ چلهً ایامِ قدیم 
حالِ موجی‌ست که در حَسرتِ ساحِل باشد
بهروز سنجابی 
۱۳۳۸